شاهدان عشق مرا دیوانگی پنداشتند
با شقایق می توان دیوانه ی دیوانه شد
قصه ی عشق من وتو قصه ای کوته نبود
داستان عشق ما زیباترین افسانه شد
امشب گرفته گریه ها دست دلم را
دریا کمک کن تا بیابم ساحلم را
من برای
رسیدن به عشق
از مرزِ نگاهت
گذشته ام . . .
و گیسوانت را
تار به تار
نواخته ام . . .
حالا
تو هر چقدر که
می خواهی
به نت های
دلتنگی ام بخند . . .
گیسوانِ تو آشفته اند
که نت های من
آشفته می شوند . . .
شب که می خوابی یادت باشد
نردبان خانه را بخوابانی
حوض را هم خالی کن
ماه اگر به زیبایی تو دست یابد
دیگر سراغ از شب
هیچ بی ستاره ای نمی گیرد
یادت که نمی رود
من بی ستاره ام !
من انار خسته ی آویزانم
که فکر کردند .........
با التماس بادها ........................
به پای کاج های باغ می افتم ..............
اما....
من ان پرنده ی پنهانم که تنها......
در جستجوی عشق اتفاقی می افتم .
مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت
پس از چندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخه ای باشد ز لوح خال هندویت
تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت
من و باد صبا مسکین، دو سرگردان بی حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
زهی همت که حافظ راست از دنیا و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش به جز خاک سرکویت
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو
ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند
خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای
نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو
تو كيستي، كه من اينگونه بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم.
تو چيستي، كه من از موج هر تبسم تو
بسان قايق، سرگشته، روي گردابم!
تو در كدام سحر، بر كدام اسب سپيد؟
تو را كدام خدا؟
تو از كدام جهان؟
تو در كدام كرانه، تو از كدام صدف؟
تو در كدام چمن، همره كدام نسيم؟
تو از كدام سبو؟
من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه كرد با دل من آن نگاه شيرين، آه!
مدام پيش نگاهي، مدام پيش نگاه!
كدام نشاه دويده است از تو در تن من؟
كه ذره هاي وجودم تو را كه مي بينند،
به رقص مي آيند،
سرود ميخوانند!
چه آرزوي محالي است زيستن با تو
مرا همين بگذارند يك سخن با تو:
به من بگو كه مرا از دهان شير بگير!
به من بگو كه برو در دهان شير بمير!
بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف!
ستاره ها را از آسمان بيار به زير؟
ترا به هر چه تو گويي، به دوستي سوگند
هر آنچه خواهي از من بخواه، صبر مخواه.
كه صبر، راه درازي به مرگ پيوسته ست!
تو آرزوي بلندي و، دست من كوتاه
تو دوردست اميدي و پاي من خسته ست.
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.
تنها دل تو نيست كه چون ما شكسته است
اين كاسه كوزه بر سردنيا شكسته است
از من يكي مپرس كجاي دلم شكست
يكجا دو جا كه نيست صد جا شكسته است
از بس كه ذره ذره دلم را شكسته اند
حسرت برم به آنكه به يكجا شكسته است
هرگز كسي به بي كسي ما نميرسد
ما را كسي كه داده تسلي شكسته است
ديگر چگونه با دل خود درد دل كنيم
ظالم تمام آينه ها را شكسته است
غمها چه بيدريغ فراموش ميشوند
گويي تمام دست وقلمها شكسته است
نگو كه حرمت اشك مرا نگاه نداشت
ببخش اگر به تكبر نشست خاطر من
زجنس آينه ها بود تاب آه نداشت
تو آن كرامت آبي تو آن سخاوت سبز
كه صفحه قلبت لكه اي سياه نداشت
و من تلالو صبحي كه آسمان دلش
ستاره داشت سحر داشت مهر و ماه نداشت
من و تو هر دو فداي غرور خويش شديم
و گر نه عشق به حق بود و اشتباه نداشت
بيا كه هر دو جدا از هم اعتراف كنيم
كه اشتباه ز من بود او گناه نداشت
نگاهم حتی به اندازه یک پلک زدن خیره نمی ماند.
لبهایم حتی به اندازه یک بوسه بر هم نمینشینند.
دلم،
دلم به اندازه یک دلتنگی خالی ست......
"تو"، هستی....
و همین همهء مرا بس
همه ی عمر در خودش کز کرد همه ی عمر تلخ و تار گذشت
هی به در خیره شد که برگردی هی شب و روز روز و شب طی شد
و تمامی هستی اش انگار در لجن زار انتظار گذشت
توی اندوه بی کسی پوسید آن دلی که تو عاشقش بودی
و خودش را به مرگ راضی کرد هستی اش با طناب دار گذشت
روزهای بدون تو یعنی روزهایی که بی خودم ماندم
روزهایی که هی شماره شد و روزهایی که بی شمار گذشت
مثل ما کم نبود اما ما... من و تو جور دیگری بودیم
روزگار غریبی من و تو توی یک شهرو یک دیار گذشت.
می شد این جور جور دیگر بود تو اگر بال پر زدن بودی
آنقدر در خودت فرو رفتی که همه عمر در حصار گذشت
شاخه های سیاه شب روییده اند و من بی خیال از طعنه باد
و نگاه آسمان/ سرم را در آغوش پنجره نهاده ام
و خاطرات خاموش روزهای بارانی ام را مروری دوباره می کنم
سرم پر از مشق های خط خورده زندگیست و دلم
گنجه شکسته عشق و دستم کوتاه از ستاره ای حتی!
ای کاش می توانستم اسامی گل های اردیبهشت گم شده ام را
دوباره به یاد بیاورم
اما نه! بهتر است در همین روزگاری که هستم زندگی کنم
اگر چه خوب می دانم
فاصله ها هر گز حریف خاطره ها نمی شوند
دریغ که ضربان خواب خوش کودکی ام را شکسته اند.
نه ماهی به حوض مانده و نه ترانه ای از خلوت این کوچه!
یکی نیست به من بگوید
هی مفرد شوریده حا ل
او که بی عشق می آید
هرگز نخواهد ماند.....
این بار هم که
تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت می شوم
دوباره راه می افتم
دوباره گم می شوم
حق با تو بود پنجره ای باز نمی شود
این چشم سرخ محو تماشا نمی شود
شبگرد کوچه های غزل جار می زند
اینجا دوباره چلچله پیدا نمی شود
طوفان عشق زورق غم شکسته است
یعنی کسی دیگرمسافر دریا نمی شود
بانوی کهکشان وفا گریه می کند
زیرا نسیم ، قاصد گلها نمی شود
افسوس میخورم که غزل واژه های عشق
در کوچه باغ عاطفه نجوا نمی شود
معنای التهاب تو را کشف می کنم
حق با تو بود، فاصله معنا نمی شود
بگفت،اي هوادار مسکين من
برفت انگبين يار شيرين من
چو شيريني از من بدر مي رود
چو فرهادم آتش به سر مي رود
همي گفت و هر لحظه سيلاب درد
فرو مي دويدش به رخسار زرد
که اي مدعي عشق کار تو نيست
که نه صبر داري نه ياراي ايست
تو بگريزي از پيش يک شعله خام
من استاده ام تا بسوزم تمام
گفتم که می خواهم تو را ، باور مکن ، باور مکن
از جمع یاران پا مکش ، با من به یاری سر مکن
گر همچو گل درخنده ام ، دام فریب افکنده ام
درحسرت دامی چنین، بیهوده دامن تر مکن
ای عشق پاکیزه خو، وصل من رسوا مجو
همبستر هر سفله را ، با خویش همبستر مکن
شهد لب می رنگ من ، آلوده با نیرنگ من
این جام افسون در مکش ، این باده در ساغرمکن
چشمم اگر دارد نمی، ریزد به پای عالمی
زین گوهر بی آبرو، زنهار، انگشتر مکن
نه، نه که جز آغوش من، جز لعل ساغر نوش من
در خلوت خاموش من، اندیشه ی دیگر مکن
اینک تو و اینک لبم، این شور واین تاب تبم
صد بوسه برلعلم بزن وز صد یکی کمتر مکن
سیمین بهبهانی
زیباست با کلامی قدیمی
باز از تو عاشقانه سخن گفتن
بردار شانه را
انبوه گیسوان
از شانه ها
به عشوه بیاویز و
باز کن
بردار شانه را
بشکن شکنج طره ،
-هوا ایستاده است .
به پراکنش
بیا کنش از نافه
ناز کن
رودابه ی نوازش دل
گیسوان رها !
محمد حقوقی
تکرار کن مرا
تا شعر من رها شود از تنگنای نای
آوای تو بشارت آزادی است
و لالایی باند مژگانت
پلک مرا
تا بیگزند رخوت شبگیر می برد .......
فرخ تمیمی